اولین تپش های عاشقانه قلبم

غزل و دلتنگی

شصت و ششمین روز بعد از خداحافظی!!!

چرا نبش قبر می کنیم؟؟؟

ما که دیگر صنمی نداریم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط اعظم  | 

پنجاه و چهارمین روز بعد از خداحافظی!!!

باورم نمی شد، وقتی با تک جمله ات گرمم کردی!!!

...

باورم نمی شد، وقتی با حرفهای فرسوده سردم کردی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط اعظم  | 

پنجاهمین روز بعد از خداحافظی!!!

گفنم برو، رفتی و آهی هم نکردی

از پشت سر حتی نگاهی هم نکردی

گفتم که شاید بعد یک مدت جدایی

سر می زنی اما صدایی هم نکردی !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

چهلمین روز بعد از خداحافظی!!!

شنیده بودم چهل روز که بگذرد، همه چیز دگرگون می شود ... فاصله ها سرد می شوند، فراموشی آسان صورت می گیرد و همه چیز به روز "نبود" می رسد ... چهل روز گذشت ... اما من سرد نشدم ... اما من هیچ چیز را فراموش نکردم ... هر روز یادت زنده تر از دیروز شد ... هر روز شوق و دلتنگی ام بیشتر شد ... تو را نمی دانم ... ولی این را خوب می دانم برای من چهل" چهل" روز دیگر هم بگذرد، فراموشت نخواهم کرد!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

سی امین روز بعد از خداحافظی!!!

هنوز هم این خاطرات دیروز اند که مرا به امروز و آینده کمی سنجاق کرده اند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

بیست و دومین روز بعد از خداحافظی!!!

داره بارون میاد ...

بی چتر ایستادم زیر رحمت خدا ...

زمزمه می کنم...

بارون حالمو می فهمه...

می فهمه دلتنگم و منتظر ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

بیست و یکمین روز بعد از خداحافظی!!!

من کی گفتم که بی معرفتی که آخرین درخواستت از من این بود که از بی معرفتی

تو نگم و ننویسم؟

خیلی بی معرفتی که فکر کردی من از بی معرفتی تو میگم و می نویسم،

 بی معرفت!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

بیستمین روز بعد از خداحافظی!!!

روز و روزگارم رو برای تو می نویسم،

می دونم تنها راهی که برای باخبری از حال من داری همین نوشته های آشفته منه!!!

انصاف نیست بخونی و بی تفاوت از من و دلتنگی هام بگذری!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

نوزدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

وقتی تمام احساس دلتنگی ات را با یک "به من چه؟" پاسخ می گیری،

به " کسی چه؟" که چقدر تنهایی؟؟؟


 پ.ن: خودت می دونی منظورم تو نیستی،من در حسرت شنیدن همین"به من چه؟" از زبون توام!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط اعظم  | 

هجدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

توی تمام لحظه های بودنمون، تنها و تنها یه قول از من گرفتی!!!

امروز به این فکر کردم "کاش!!! زبونم لال می شد و اون قول رو بهت نمی دادم"!!!

خراب تر و داغون تر از اینم که بخوام به این قول پایبند باشم!!!

کاش می شد این قول رو شکست ...


پ.ن: خیالت تخت، تا این لحظه به قولم وفادار موندم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

هفدهمین روز بعد از خداحافظی!!!


کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه"حالت چطوره ؟"

و تو جواب میدی " خوبم"

کسی باشه که محکم بغلت کنه وآروم تو گوشت بگه :

" می دونم، خوب نیستی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

شانزدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

دلم ساعتي مي خواهد كه مانده باشد روي ساعت هاي با تو بودن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

پانزدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

چه خوش خیال است

هه!!! چه خوش خیال است...

فـــــــــاصلــــــه را می گویــم...

به خیالش تو را از من دورکرده...

نمی داند جای تـو امن است...

اینجا در میــــــــان قلب من ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

چهاردهمین روز بعد از خداحافظی!!!

خــــــدایا حواســـــت هســــــــت؟

صدایــ هـــق هقــ گریهـ هامــ از هـــــمونــ گلوییــ میاد کهــ تو از

رگـــــش به من نزدیکتری!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

سینزدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

هرچه بیشتر تلاش می کنم فراموشت کنم،

تلاشم برای ماندگاریت در قلبم بیشتر می شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

دوازدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

چه سخته گم بشی و ندونی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

یازدهمین روز بعد از خداحافظی!!!

خدایا

از ... امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

نگاهی ،

یادی ،

تصویری ،

خاطره ای

برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر ... بودیم!!!


تو این روز بارونی فقط با خدا حرف زدم!!!

حرف زدم تا شاید تو بشنوی!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط اعظم  | 

دهمین روز بعد از خداحافظی!!!

پر از حرفم ...

کاش می شد یک بار دیگه با تو حرف زد!!!

...

حرف های تو که گویی ته کشیدند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

نهمین روز بعد از خداحافظی!!!

منتظر خبری بودم از طرفت!!!

...

هر گره ای که زدم، تحقق آرزویی از آرزوهای تو رو از خدا خواستم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

هشتمین روز بعد از خداحافظی!!!

هر واژه ای که به گوشم می رسد،

 با آن خاطره ای از لحظات بودنمان قلبم را چنگ می زند!!!

واژگانمان خاص بود و ناب!!!

باران،دیوار،فوران،حتی ...

کم نیست خاطراتمان ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

هفتمین روز بعد از خداحافظی!!!

جمعه ها همیشه دلگیر بودند اما هیچ وقت با بغض من همراه نبودند!!!

این دومین جمعه ی دلگیریست که من بغض دارم و تو نیستی!!!

می بینی حتی آسمان هم برایم نم نم می گرید!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

ششمین روز بعد از خداحافظی!!!

نگرانت بودم ...

کاش حالت خوب باشه ...

من که حالم ... دیگه چه اهمیتی داره؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

پنجمین روز بعد از خداحافظی!!!

امروز وسوسه شدم، خواستم بهت ...

چقدر بده حرفاتو اشتباه برداشت کنند!!!

چقدر بده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

چهارمین روز بعد از خداحافظی!!!

دلم برات تنگ شده ...

خیلی کلافه ام ...

فقط تو می دونی کلافه و دلتنگ یعنی چه!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

سومین روز بعد از خداحافظی!!!

حق با تو بود!!!

من باید به تو زمان بیشتری می دادم، چرا کم طاقت بودم؟؟؟

می دانم ...

چون باورم این بود با خداحافظی موافقت نمی کنی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

دومين روز بعد از خداحافظي!!!

دلم مي خواست با كسي دردودل كنم
از تو بگويم
از حس دلتنگي ام
اما هيچ كس نبود
من و تو جز خودمان هيچ محرمي نداشتيم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

اولين روز بعد از خداحافظي!!!

همچون مرغ سركنده اي خودم را به در و ديوار مي كوباندم

قلبم به شدت گرفته بود تقلا مي كردم كه نفس بكشم

هواي پيرامونم غيرقابل تحمل بود

بغضي راه گلويم را بسته بود كه خيال تركيدن نداشت!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

چند ساعت بعد از خداحافظي!!!

در حالت شوك بودم

نمي خواستم به هيچ چيزي فكر كنم

تمام افكار و خاطرات به سمتم يورش مي آورند

دستانم را روي گوش هايم گذاشتم تا صداي توبيخ و سرزنش افكارم را نشنوم

شبش به شدت تب كردم!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

لحظه اي پس از خداحافظي!!!

گریه ...

فقط و فقط گريه كردم!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط اعظم  | 

هفت سین

" هفتــ سيـטּ " چيده اَمـ :

به سـآعت که نگـآه مي کنمــ

دِلـمـ مثلِ سير و سِرکه می جوشد تا بيـآيي...

پشتــِ اين پنــجره ...

هي ثـآنيه مي پرانـَم و سُمـآق مي مِکـَم...

نکند آخر سکه ےِ يک پولمـآטּکـُني!!!

امسال عيدي،به تــو دِل مي دهم ...

سيبـــِ سبز و کالِ دل را...!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط اعظم  | 

مطالب قدیمی‌تر